دین . فرهنگ . اندیشه
منبع: سایت عمرو خالد همیشه می خواهم فکر کنم که به خاطر محبت رسول خدا صلی الله علیه وسلم، محمد نامیده شدم، نه به خاطر تشبیه به پدربزرگم محمد اوّل. من در ۲۶ رجب سال ۸۳۳ هـ . ق. متولد شدم و در این قصر بزرگ به عنوان یک شاهزاده، نوه ی شاهان و ولی عهد بزرگ شدم. این موضوع باعث نگرانی شما نشود، چون من می دانم که این یک مسؤولیت و تکلیف است. بیشتر اوقات فراغت کودکیم را در میان گل ها و درختان پیر می گذراندم، بله. اوقات فراغت. پدرم ـ رحمه الله ـ فنون جنگ و فروع حکومت داری و سیاست مداری را به من آموزش می داد و وقت کمی برایم باقی می ماند که آن را در طبیعت باغ های قصر زیبا به سر می بردم، به این جهت به شعر و موسیقی علاقه پیدا کردم. می نشستم و در آسمان و زمین به تأمل می پرداختم و صدای معلمم شیخ «آق شمس الدین» در گوشم می پیچید که می گفت: چه امیر خوبی است امیر آن سپاه. تو این امیری پسرم! تو این امیری! او چه چیز در من دیده بود که تصور می کرد من همان کسی هستم که پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم درباره اش پیشگویی کرده است؟ ولی من یقین پیدا کردم که اگر آن امیرِ من نباشد پس باید من آن امیر باشم. هنوز درس های لغات، شعر، جنگ، مبارزه و اسب سواری را به خاطر دارم. از زمان معاویه بن ابی سفیان اقدامات فتح قسطنطنیه نافرجام مانده است. پس آیا فتح به دست من صورت خواهد گرفت؟ به اسب سواری عشق می ورزم ولی نمی دانم که چه وقت برای اولین بار سوار اسب شدم، من ترس از این پشت بلند را که پدرم مرا بر آن نهاد به یاد دارم، خودم را محکم به پشت اسب چسبانیدم، پدرم به آرامی دستانم را از روی شانه های اسب برداشت و چیزی در میان شان نهاد، آن لگام بود. این جثه ی بزرگ شروع به حرکت نمود و من هراسان و گریه کنان به پیرامونم نگاه می کردم و صدای پدرم و مربیم در گوشم می پیچید که می گفتند: به جلویت نگاه کن و سرت را بالا بگیر. من این کار را کردم! از آنجا بود که به احساس سیطره، رهبری و تسلط بر اسب، نجیب ترین حیوان، علاقه پیدا کردم. در سن ده سالگی سوار کار ماهر و بی نظیری بودم. هر روز به هنگام غروب آفتاب بر اسبم سوار می شدم و در شهر چرخی می زدم و با آن به دریا می زدم. دریای بسفور و همچنان به سوی قسطنطنیه می تاختم تا اینکه نزدیک بود من و اسبم غرق شویم و آنگاه دوباره بر می گشتم. عادت کرده بودم که با اسبم به آب بزنم و از این کار خوشم می آمد ولی چشم و قلبم به ساحل بلند مقابل بود. روزی به ساحل مقابل خواهم رسید و روی ماسه هایش دراز خواهم کشید و اسبم در علف های سبزش خواهد چرید و دم بزرگش را دور سرم تکان خواهد داد. وقتی نوزده ساله شدم، پدرم امارت مغنسیا را به من واگذار کرد تا از این رهگذر شئون حکومت داری و سیاست مداری را تمرین کنم، استاد و معلمم آق شمس الدین و ملا کورانی نیز با من بودند. با توجه به اینکه امیر بودم ـ آن هم چه امیری، میراث بر بزرگترین و پیشرفته ترین امپراطوری یعنی خلافت اسلامی ـ ولی زندگی سختی داشتم. به تأسی از سیدنا عمربن خطاب رضی الله عنه در خیابان ها می گشتم و اوضاع و احوال مردم را جویا می شدم و صدای پدرم همیشه در گوشم طنین انداز بود: سرت را بالا بگیر و همیشه به جلویت نگاه کن. این فقط برای تمرین اسب سواری نبود، بلکه شعار زندگی بود. اوضاع و احوال زیادی را تدوین کردم، افراد زیادی را آزمایش نمودم و فنون زیادی را کشف نمودم. وقتی به عنوان سلطان حکومت را به دست گرفتم مردم از توانایی های یک جوان بیست و یک ساله غافلگیر شدند، همه چیز را بازسازی نمودم: ادارات دولتی، مدارس، نیروهای نظامی و تسلیحات جنگی. آموزش قرآن و زبان عربی را نیز اجباری کردم و جز کسی که به صلاح و تقوا معروف بود برای منصبی انتخاب نمی شد. سخنان سیدنا عمر بن خطاب رضی الله عنه همواره به من نهیب می زد که ما با تقوی بر آنان پیروز می شویم. پس باید نخستین پرهیزگاران و متقیان باشیم. در هر جا که دانشمند یا شاعر و اهل حرفه ای ـ در هر عرصه ـ وجود داشت به آستانه فرا می خواندم و به او کمک نمودم تا از قدرت و توانایی اش استفاده کنم. شایستگی تنها گواهی کارگران بود. من بزرگترین توپ جهان را ساخته و توپ های کوچک زیادی تولید کردم. هنوز مثل بچگی ها با اسبم به دریا می زدم و منتظر رسیدن به هدفم بودم. این ذهنیت را در دل سربازان و فرماندهاننم غرس کردم. همه برای یک هدف کار می کردند. اینکه شرف بهترین امیر و بهترین سپاه را کسب کنیم. دژی بر روی تنگه ی بسفور بنا کردم تا مانع رسیدن امدادات از ترابزون به قسطنطنیه شوم، سپس قسطنطنیه را از تمام جهات محاصره کردم ولی دریا همچنان مشکل من بود، زنجیرهای بزرگ که راه را بر کشتی ها می بست، مانند سدی که دژها و بادبان ها را بر هم می شکند، ناگهان در عرض آب کشیده می شد. آری از تمام جهات آن را محاصره کردم و تمام موانعی که بر سر راه ورودش بود برداشتم، تنها چیزی که مرا نگران می ساخت زنجیرهایی بود که سد راه ورود مان می شد، گویی که خدا سعی و تلاشم را قبول کرد، چون در اثنای محاصره تصادفی قبر سرورم ابو ایوب انصاری را پیدا کردم. آیا کسی می تواند خوشحالی پادشاه را به خاطر پیدا کردن یک قبر تصور کند. معنی اینکه جلویت ناگهان جایی را ببینید که یکی از یاران گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم ایشان را آنجا نهاده است، چیست؟ بلکه پیکر مبارکش نیز در آنجا دفن شده است، او میزبان پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم است که پس از هجرت د رخانه ی او فرود آمد. گویا این مژده ای بود مبنی بر اینکه من نیز در وقت ورود به شهر میهمانش خواهم بود. من مسجدی در کنار قبرش بنا کردم و از آن به بعد تمام نمازها و عباداتم را در این بقعه ی پاک ادا می کردم … صفا و پاکی ثمره اش را داد و نقشه ای که شاید نشانگر دیوانگی باشد ولی نابغه بود، در ذهنم درخشید. وقتی سدی در جلویم قرار بگیرد چکار می کنم؟ و نتوانم آن را منهدم کنم و از آن بالا بروم؟ جواب خیلی ساده است: آن را دور می زنم، بله، تاریخ می تواند فرماندهان و امرای مرا که در وقت شنیدن نقشه دهان هایشان را باز کرده بودند، به تصویر بکشد سپس خنده های شادیشان را به خاطر پیدا کردن نقشه ی ساده و در عین حال شگفت انگیز. مراحل اجرایی نقشه آغاز شد. دره ها هموار گردید و تخته های بزرگی که با پی چرب شده بود، به صورت جاده ای روی زمین نصب گردید، سپس کشتی ها را روی تخته ها قرار داده و آنها را با طناب کشیدیم و بعد از زنجیرها وارد دریا شدیم، همه ی این کارها یک شبه انجام گرفت. آیا به شما نگفتم که سربازانم با من در رؤیای فتح به سر می بردند، اینکه ما منظور آن حدیث باشیم. داستان در اینجا به پایان رسید و قسطنطنیه فتح شد و در ایاصوفیا نماز خواندم و بزرگترین کلیسایش به بی نظیرترین مساجدش تبدیل شد. ولی من همچنان نماز خواندن در مسجد ابوایوب انصاری را دوست داشتم، سر در آستانه ی اصحاب به خاک می افتادم و به پیامبر هادی و رهنما درود و سلام می فرستادم و ریشم با اشک هایم خیس می شد، چون ازدیدن نور، از جمله کسانی گشتم که شرف جاری شدن بر زبان شریف پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم را درک کرده است، و او مژده ی آمدنش را داده و رضایت خدا را به او انعام نموده است، امیدوارم که خداوند اعمال صالحم را بپذیرد و از اجتهادات اشتباهم در گذر فرماید. به این ترتیب، بعد از سی سال جنگ پیگیر و بی امان برای کشورگشایی و تقویت و آبادانی کشور، در ۴ ربیع الاول ۸۸۶ هـ . ق. مصادف با ۳ مایو ۱۴۸۱م در اردوگاه اسکدار و در میان سربازانش، مرگ به سراغ سلطان محمد فاتح آمد، او در این سال آمادگی نیرومندی را برای حمله ای که هدفش نامعلوم بود، تدارک دیده بود. چون او نقشه های نظامیش را به نزدیک ترین و عزیزترین فرماندهانش هم نمی گفت و یک بار وقتی از او در این زمینه پرسیدند گفت: «اگر مویی از ریشم نقشه ام را بداند، آن را از بیخ می کنم.» خدا بیامرزد سلطان فاتح را که پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم در باره اش فرمود: «شما حتما قسطنطنیه را فتح می کنید، پس امیرش چه امیر خوبیست و سپاهش چه سپاه خوبیست.» |
پشت سر بد گوید ، پیش رو چاپلوسی کند ودر وقت مصیبت شماتت کند .
گر در حق ما کسی بدی گفت خاطر زغمش نمیخـراشیم
ما نیـــز نکــوئیش بگـــوئیــم تا هـــردو دروغ گفته باشیم
حضرت (( انس بن مالک )) رحمه الله به حضور ام المومنین سیده عایشه صدیقه (( رضی الله عنها )) رسید
وگفت : ای مادر( مومنان ) ، از ( علت وقوع ) زلزله برایم بگو . فرمود : (( هنگامی که میان مردم گناهان
شایع شـود ، زنا و شـراب خـواری آشکارا انجام شـود و انجام معاصی کبیـره عمومیت یابـد ، خداوند دستـور
می دهد که زمین به لرزه درآید )) . انس رضی الله عنه گفت : ای مادر ! آیا زلـزله برای آنها عذاب است ؟
حضـرت ام المـومنین جـواب داد : (( به خـدا سـوگند هرگز چنیـن نیست ، بلکه زلـزله رحمت و مـوعظه ای
است برای مـومنان و کیفـر و غضبـی است بـرای کافـران )) .
آیا دیدگاه سیده عایشه رضی الله عنـها و اهمیت آن را درک نمـودید ؟!
پیامبراکرم صلی الله علیه و سلم می فرماید : (( بپرهیزید از گنا ه کوچک ، چرا که جمع شدن ( تدریجی )
آنها مـوجب نابودی و هلاکت شخص است )) .
آری مادامیکه دستم درکاسه است گوشت دارد .
حکایت می کنند که حضرت عیسی ( علیه الصلاه و السلام ) دنیا را دید
بصـورت پیـرعجـوزه ای که قـدش خمیده وچادر رنگین بـرسـرانــداخته
ویکدست خود را به حنا خضاب و دست دیگربه خون آغشته کرده است
حضرت عیسی فرمود: چرا پشتت خمیده ؟ گفت : ازبسکه عمرکرده ام.
فـرمـود: که چـرا چادر رنگین بـر سـر داری ؟ گفت : تا دل جـوانان را
به ربایم و فـریب دهـم . فـرمـود : که چـرا به حنا خضاب کــرده ای ؟
گفت : الحال شـوهـری گــرفته ام ، فـرمـود : که چـرا دست دیگرت
به خون آغشته است ؟ گفت : الحال شـوهـری کشته ام .
پس عـرض کـرد یا روح الله عجب این است که مـن پـدر میکشم
پسـر، طالب من میشـود و پسـر میکشم پـدرطالب من میشـود و
عجیب تـر اینکه هنـوز هیچ کدام بـوصال من نـرسیده اند وبـر
بکارت خـود باقـی هستم .دراین ماه نیز همچون سایر ماههای حرام ، جنگ و جهادممنوع است.
از آنجا که دراین ماه به خود داری از جنگ و جدال ونشستن در خانه
امر شده است،ذی قعده می گویند .
وماههای حرام چهاراند :
۱.ذی قعده ۲ . ذی الحجه ۳. محرم ۴. رجب
که به اشهر حرم معروف می باشند .
نمازخانه حج وزیارت استان هرمزگان ![]()